زیرا پیروی از برخی از این پندارها، به تدریس نامطلوب منتهی شده است. در اینجا فهرستی از عناوین پژوهش هایی را ارائه میدهیم که در کلاس درس قابل اجرا هستند. به علاوه عناوینی که دربردارنده مفاهیم ضمنی برای بهبود یادگیری، حافظه، مدارس و قابلیت های کارکنان هستند، ضمیمه شده است: * مغز اجتماعی؛ «پایگاه اجتماعی» و «تعاملات» چگونه بر «سطوح هورمونی» تأثیر میگذارند؟ * مغز موسیقایی: آموزش موسیقی چگونه بر مغز و رفتار تأثیر میگذارد؟ * مغز هورمونی: هورمونها چگونه میتوانند بر «شناخت» تأثیر بگذارند و چگونه تأثیر میگذارند؟ * مغز متحرک: حرکت چگونه بر یادگیری تأثیر میگذارد؟ * «مغز انعطاف پذیر» چگونه میتوان مغز را غنی ساخت و چه چیزی میتواند آن را تغییر دهد؟ * مغز فضایی: ساخت و کار فضا، «یادگیری رابطه ای» و «یادآوری» چیست؟ * مغز توجه کننده: «قشر پیش پیشانی مغز» چگونه توجه را برمی انگیزد یا از آن میکاهد؟ * «مغز عاطفی»: تهدیدها چگونه بر حافظه، سلولها و ژنها تأثیر میگذارند؟ * «مغز صبور»: زمان چگونه بر فرایند یادگیری تأثیر میگذارد؟ * «مغز محاسباتی»: «پس خوراند»(بازخورد ) چگونه نقش خود را در شکل گیری شبکه های عصبی ایفا میکند؟ *«مغز ماهر »:هنر چگونه بر مغز و رفتار تأثیر میگذارد * «مغز پیوسته»: واحدهای اطلاعات مغز، چگونه در سراسر بدن گردش میکنند؟ * «مغز رشد یابنده»: چگونه میتوان ارزش سال های اولیه زندگی را، با دانستن این که در آن سالها چه اعمالی را در چه دوره هایی باید انجام داد، بهینه کرد؟ * «مغز گرسنه»: تغذیه، چگونه بر یادگیری اثر میگذارد و در این مورد بهترین غذاها کدام است؟ * «مغز به یادآورنده»: خاطرات ما چگونه «کدگذاری» و «بازیابی» میشوند؟
پژوهش های علوم بنیادی اعصاب، که معمولاً در سطح مولکولی، ژنتیک یا سلولی انجام میشود، ممکن است به زودی کاربردهای بالقوه ای در مدرسه بیابند. مثلاً این کشف که مغز میتواند سلول های نو بسازد و واقعاً همیشه این کار را میکند، به ما یاری میرساند که در مورد معالجه بچه های آسیب دیده مغزی ناامید نشویم. همچنین این مطلب، که مطالعات نشان میدهد این سلول های نو دارای کارکردهای عالی میشوند، به همان اندازه اهمیت دارد. اما واقعاً ما میتوانیم به دانش آموزان دارای نقص عضو کمک کنیم تامغزشان پیوستگی های بیشتری ایجاد کند یا به عبارت دیگر، در مغز آنان سلول های نو ایجاد گردد؟ دو تحقیق امیدوارکننده در این مورد وجود دارد که یکی از آنها نشان میدهد«چالش های آموزشی» سبب ایجاد دندریت های بیشتر میشود؛ تحقیق دوم نشان میدهد که دویدن، باعث ایجاد سلول های نو میشود. آیا این اطلاعات بدین معنی است که مدارس باید تحصیلات چالش انگیز و برنامه های تربیت بدنی را اجباری سازند؟ البته این مطالعات به خودی خود ناکافی هستند. ولی هنگامی که آنها را با سایر مطالعات در مورد فواید اجتماعی، عاطفی یا شناختی ترکیب کنیم، به وضعیت مستحکمی دست پیدا خواهیم کرد. با این حال، از آنجا که با متغیرهای پیچیده ای روبه رو هستیم، گفتن این که پژوهش در مغز نشان میدهد که یادگیرنده بهتری به وجود خواهد آ ورد، غیرمسئولانه است. مربیان باید یافته های «قلمرو مغز- ذهن» را با یافته های سایر زمینهها ترکیب کنند تا کاربردها را متنوع تر و قوی تر سازند. علوم اعصاب، تنها منبع پژوهش نیست؛ بلکه بخش مهمی از یک منبع معماگونه بزرگ تر است.